• سه‌شنبه / ۱ مهر ۱۳۹۹ / ۱۰:۲۷
  • دسته‌بندی: همدان
  • کد خبر: 99070100240
  • منبع : نمایندگی همدان

فرماندهی که همیشه ۱۰ متر جلوتر از نیروهایش بود

فرماندهی که همیشه ۱۰ متر جلوتر از نیروهایش بود

ایسنا/همدان رسیدیم زیر پای دشمن، «علی تکلو» که فرمانده گروهان بود بلند شد، بلند قد هم بود، الله اکبری گفت که خودمان هم ترسیدیم وای به حال دشمن. از آن فرماندهانی بود که همیشه می گفت «بچه ها بیایید» نمی گفت «بچه ها بروید»، خودش ۱۰ متر جلوتر از همه نیروهایش بود.

«شکرخدا بابایی» در سال ۱۳۵۵ در روستای آورزمان از توابع ملایر متولد شد. او با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، به سومار و جبهه‌های جنوب رفت و در عملیات مسلم بن عقیل در حالیکه ۱۶ سال بیشتر نداشت از ناحیه دست و پا مجروح شد. حالا ایسنا پای درد و دل هایش نشسته است.

او صحبت‌هایش را اینگونه آغاز می‌کند: خودم هم تعجب می کنم آن زمان ما عشق و علاقه دیگری داشتیم، خود را به آب و آتش می زدیم تا به جبهه برسیم. اولین باری که وارد جبهه شدم تابلویی دیدم که رویش نوشته شده بود «به دانشگاه انسان سازی خوش آمدید»، این جمله امام(ره) بود. آن زمان نفهمیدم این یعنی چه اما بعداً متوجه شدیم جبهه واقعاً یک دانشگاه انسان سازی است. آنجا لات می آمد، کفترباز می آمد و بعد از یک ماه عوض می شد. هیچ قدرتی نمی توانست این لات را بعد از یک ماه اینطور عوض کند. بچه های جبهه آنقدر خوب بودند که ما را در ۱۶ سالگی به سمت خود می کشیدند.

این رزمنده دفاع مقدس از روزی که تصمیم گرفت همراه رفیقش «محمدعلی کرمانی» برای اعزام به مناطق جنگی به شهر بیاید، برایمان می گوید: پدرم کارگر بود، رفته بود صحرا، مادرم هم ساده بود. کلاه سرش گذاشتیم، ۶۰ تومان ازش گرفتم و گفتم می خواهم به اردو بروم. رفیقم محمدعلی کرمانی هم با من بود، با مینی بوس از روستای آورزمان آمدیم ملایر و از آنجا برای آموزش به اردوگاه فجر که آن زمان به پیرویلان معروف بود، رفتیم و بعد هم به مناطق عملیاتی سومار اعزام شدیم.

او ادامه می دهد: چند روز از حضورم در جبهه می گذشت. یادم هست ایام محرم بود، یک شب بچه ها برای عزاداری در یکی از سنگرهای اجتماعی جمع شده بودند و سینه می زدند، عزاداری عجیبی بود. بنده خدایی بود از بچه های اسدآباد، اسمش را فراموش کردم، وسط دار بود. دشمن سروصدای ما را متوجه شد و آتش را شدیدتر کرد. یک خمپاره بیرون سنگر خورد، نمی دانم این ترکش چطور از در سنگر عبور کرد و از بین حلقه بچه ها در قلب وسط دار جا خوش کرد. بعد از آن عزاداری ما جدی تر شد. ترکش می دانست کجا باید برود، «و مَن عَشَقتَهُ قَتَلتَهُ و مَن قَتَلتَهُ فَعَلَیَ دیَتَهُ» هر که را عاشق شوم می کشم و خون بهایش خودم هستم، این سخن خداوند است.

بابایی از شب عملیات مسلم بن عقیل به ایسنا می گوید: شهر مندلی عراق توسط بچه های اطلاعات عملیات از جمله شهید «علی چیت‌سازیان» شناسایی شد و چون این شهر نزدیک ترین نقطه به بغداد عراق بود، موانع عجیبی آنجا کار گذاشته بودند. شب عملیات بچه ها دعای توسل را خواندند، وقتی دعا می خواندند از شدت گریه شانه هایشان تکان می خورد، الان با خودم می گویم اینها برای چه گریه می کردند. بعد از دعا سردار زرگر که فرمانده گردان بود، برایمان صحبت کرد و به سوی دشمن راه افتادیم. نقطه رهایی، نقطه ای است که گروهان ها از هم جدا شده و هر کدام به سمت هدف خودش حرکت می کند. گروهان ما جدا شد و به سمت راست حرکت کردیم، به سیم خاردارهای دشمن رسیدیم و بچه های تخریبچی با قیچی های مخصوص معبری باز کردند.

او ادامه می دهد: رسیدیم زیر پای دشمن، «علی تکلو» که فرمانده گروهان بود بلند شد، بلند قد هم بود، الله اکبری گفت که خودمان هم ترسیدیم وای به حال دشمن. از آن فرماندهانی بود که همیشه می گفت «بچه ها بیایید» نمی گفت «بچه ها بروید»، خودش ۱۰ متر جلوتر از همه نیروهایش بود. دشمن از ارتفاعات روبرو تیربار می زد، چند گلوله به سینه علی تکلو خورد و روی زمین افتاد، صدایش هنوز در گوشم است، ذکرش «یا حسین» و «یا زهرا» بود، بعضی وقت ها هم می گفت «اَی برادر» دردش خیلی شدید بود. پریدم داخل یکی از سنگرهای عراقی ها که تازه خالی شده بود، یکی از بچه های بی سیمچی داد زد «آقا اینجا نمان، برو بیرون»، او را شناختم، «بشیر نقدی پری» بود، جنازه اش هنوز هم از عملیات برنگشته، کسی نفهمید کجا رفت.

بابایی از گیر افتادن در میدان مین می گوید: سمت راست ما تیپ هوابرد شیراز بود که در موانع گیر کرده بود و ما ناچار شدیم عقب بنشینیم. فرمانده دسته ما «رضا رمضانی» که از ناحیه پا هم مجروح شده بود، دستور عقب نشینی داد. خیلی سخت بود، باید بچه ها را همان جا رها می کردیم و عقب می رفتیم. وقتی برگشتیم معبری که باز کرده بودند، گم شد و وسط میدان مین گیر کردیم. بچه ها یکی یکی شهید می شدند، من همانطور که می دویدم پشت سرم یک مین منفجر شد، از ناحیه پای راست و دست چپ مجروح شدم و افتادم، کسی هم دور و برم نبود. عراقی ها که منور زدند، دور و برم روشن شد، روبرویم جاده ای دیدم که به شهر مندلی عراق می رفت. بلند شدم و به سمت جاده راه افتادم.

او آهی می کشد و ادامه می دهد: شاید برای شما جوان ها درکش سخت باشد اما آنجا بوی بهشت می آمد، من حاضرم هرچه دارم بدهم خانواده، خانه، ماشین و ... اما برگردم به همان میدان مین و جنازه ام هم برنگردد.

بابایی جوانان امروز را از جوانان دفاع مقدس بهتر می بیند و می گوید: وقتی از سوریه برگشته بودم، هزاران جوان جلوی من را می گرفتند و می خواستند به سوریه بروند. در همین گردان امام حسین(ع) ملایر بیش از هزار جوان برای اعزام به سوریه ثبت نام کرده بودند. فقط کافیست این جوانان را قبول داشته باشیم و کار را به آنها تحویل دهیم.

او نصیحتی هم به جوانان می کند: مربی ما در دوره آموزشی می گفت «اگر راه را گم کردید فقط به دنبال ستاره قطبی بگردید چراکه برخلاف ستاره های دیگر ثابت است و همیشه شمال کره زمین را نشان می دهد»، رهبری هم حکم ستاره قطبی را دارد، اگر می خواهید در این فتنه های آخرالزمان راه را گم نکنید باید گوشتان به دهان ولی فقیه باشد چراکه گوش ایشان به دهان امام زمان(عج) است.

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.